‏نمایش پست‌ها با برچسب جمله و سخنی از ارد بزرگ در دیگر سایت ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جمله و سخنی از ارد بزرگ در دیگر سایت ها. نمایش همه پست‌ها

سایت ایست قلبی : بیچاره رفاقت قربونیه اشتباه و بدشانسیه ما میشه... .

رسيدن به راستي و درستي چندان سخت و پيچيده نيست كافيست كمي به خوي كودكي برگرديم . ارد بزرگ

آقا این کودکی چیه که همه حسرتش رو میخوریم...؟

خانم این کودکی چیه که همش حسرتش رو میخوریم؟

کودکی روزهاییست که روحت از تمام عمر بعد از کودکی بزرگتر بوده است...

این ماییم که اشتباه میکنیم و بازم اشتباه میکنیم و همش با رشد قد احساس

میکنیم روحمان نیز رشد کرده است...و البته حس میکنیم مغزمون رشد کرده است..

البته قصد ندارم رشد روح و جسم رو از بابت علمی بسنجم...

چیزی که من میگم همون چیزی است که روزها میبینم و شبها هنگام خوابیدن

مقایسه میکنم...

من شب ها همون دروغ هایی رو که در بچه گی از ترس پدر و مادر میگفتیم تا باهمون قهر نکنند با دروغ هایی رو که الان وقتی بزرگ تر شدیم از ترس از دست دادن موقعیتمون و یا بهتره خودمونی بگم از ترس از دست دادن پولمون میگیم مقایسه میکنم..

هیچ رابطه ای پیدا نمیکنم و فقط به نامساوی یا نامعادله ای میرسم..:

انسان بزرگسال کوچکتر از انسان خردسال است....

من به این قضیه بارها فکر کردم...: وقتی دوستان دوران دبستان رو میبینیم معمولا خوشحال میشیم و یه احساس صمیمیت بینمون ایجاد میشه و با خودمون میگیم یادش به خیر چه روزهای ساده ای بود...(البته هر کی با شرایط خودش )

من همیشه میگم وقتی بچه بودیم و تو دبستان که بودیم دوستیها با تعارف یه بیسکویت شروع میشد و با تعارف نکردن همون بیسکویت گاهی اوقات از بین میرفت..البته کینه ای واسه هیچکس نمیموند و دوباره یه بیسکویت دیگه و یه بار دیگه آشتی...و میبینید چه قدر ساده...

ولی خداییش قهر هم اون وقتها مقدس بود . و زیبا...

حالا بیایم با الان و دوستیهای الان مقایسه اش کنیم...

کسی ظاهرا دوستت میشه که از در درجه ی اول از ظاهرت خوشش بیاد بعد میگرده تو وضعیت مالیت و کلا میخواد ببینه میتونه ازت سودی ببره یا نه...

این دوستیها فقط با مادیات محکم میشه ولی خب میدونید پایه اش سسته و بعد از مدتی میبینی سر همون مادیات دوستی بهم میریزه...

و بعد میایم میشینیم میگیم که:

رفاقت بی معنیه..رفاقت پوچه...نمیدونم رفاقت بوی ...... ش . میده ...

حواسمون نیست بابا این کسی که با ما بوده و باهاش حال کردیم اصلا رفیق ما حساب نمیشده..و بیچاره نام رفاقت قربونی اشتباه و بدشانسیه ما میشه..

نگاه نمیکینم واسه انتخاب این دوست چقدر فکر کردیم...؟

چون دیگه بعد از این هیچکسی فقط با یک بیسکویت دوستت نمیشه...

برگرفته :

http://overdoes.blogfa.com/post-20.aspx


سایت تبیان : امید از دیدگاه بزرگان

امید، نان روزانه آدمی است . رابیندرانات تاگور

امید قوه محرک زندگی است. ساموئل اسمایلز

امید همچون خون در روان آدمیست که اگر نباشد گامی به پیش نمی رود و اگر باشد جهانی را دگرگون می سازد . ارد بزرگ

امید با مرگ هم به گور نمی رود . فردریک شیلر

امید نصف خوشبختی است. ضرب المثل ترکی

امید ، آهستگی و ملایمت زندگی را روشن و شیرین می کند ، خشم و تیزی مایه رنج و بلاست . آهسته رو از عیبجوی می گریزد و شرم و آهستگی را دوست می دارد . بزرگمهر بختگان


برگرفته از :
http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=934&articleID=401139

سایت شایداین جمعه بیاید شاید... : جملات کوتاه از بزرگان

آدم های کوچک رازهایشان هم کوچک است

"اردبزرگ"

هیچ کس به خرد غایی نرسد مگر آنکه آن را در خود جست و جو کند

"آلبرت انیشتین"

راز خوشبختی در آن است که بدانید دیگران دلیل خوشبختی شما هستند

"لرد تنیسون"

به گرسنگی مردن بهتر که نان فرومایگان خوردن!

"سعدی"

سوال های هر کس بیش از جواب هایش شخص را میشناساند

"ولتر"


برگرفته از

http://amiraraki68.blogfa.com/post-7.aspx

سایت هیچستانه - آزادی در نگاه بزرگان

بی خردی اسارت بدنبال دارد .و خرد موجب آزادی و رهایی است . فردوسی خردمند

آزادی متعلق به یک نفر نیست ، مال همه است . اسپنسر

آزادی باجی به مردم نیست ! چرا که مال و داشته آنهاست. ارد بزرگ

هرکس قادر به تملک و ارادۀ نفس خود باشد آزادی حقیقی را به دست آورده است . پرسلیس

آزادی تلاش خردمندانۀ آدمی در جستجوی علت حادثه هاست . هربرت مارکوزه

رهایی و آزادی ، برآیند پرستش خرد است و دانایی . ارد بزرگ

آزادی این نیست که هرکس هرچه دلش خواست بکند ، بلکه آزادی حقیقی قدرتی است که شخص را مجبور به انجام وظایف خود می کند .ماکدونال

آزادی حقیقی آن نیست که هرچه میل داریم انجام بدهیم ، بلکه آن است که آنچه را که حق داریم بکنیم . ویکتور کوزن

حاشا که آواز آزادی از پس میله و زنجیر به گوش تواند رسید و از گلوگاه مرغان اسیر . جبران خلیل جبران



برگرفته از :
http://hichestaneh.blogfa.com/post-81.aspx


سایت مریم حلم زاده : سخنان بزرگان 4



رهنمود های مشخص بطلبید تا کامیاب گردید . اسکاول شین



اراده قویست که به همه قوای دیگر حکمرانی می کند . بشرطیکه ما آنرا با قوه عقل هموار سازیم . دوفون


اختلاف نظر وقتی خوشایند می گردد که دو طرف به منظور کشف حقیقت ، دوستانه به جر و بحث بپردازند . مناظره وقتی شکنجه آور است که یک طرف سعی کند به زور حرف خود را به کرسی بنشاند . فو رابرتن


دوستی تنها برآیند نیاز ما نیست از خودگذشتگی نخستین پایه دوستی ست . ارد بزرگ


آرزو ریشه حیات ماست . اگرچه ای ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایه زندگی است . نیچه هر اقدام بزرگی ابتدا محال به نظر می رسد . کارلایل


ایده ها الگوهای ازلی ای هستند که در قلمرو ذاتها یا هستی های حقیقی وجود دارند که آدمیان تنها هنگامی که خود را از توجه به جزئیات ، در اینجا و اکنون (مکان و زمان) فارغ سازند وارد آن قلمرو می شوند . شوپنهاور


ستایش گران میهن ، زنان و مردان آزاده اند . ارد بزرگ


سرنوشت خود را با افکار تعیین کنید. کارایل


سخن گفتن یک نوع احتیاج است ولی گوش دادن هنر . گوته


دهان زشتگوی را باید با خاموشی وقار بست . فرانسیس بیکن


شما نمیتوانید با قصد انجام یک کار به شهرت برسید . هنری فورد


دانایان با عمل زندگی میکنند،نه با اندیشه عمل . کارلوس کاستاندا


اندیشمندان را شاید بتوان نادیده گرفت و یا بزور خفه شان نمود ! اما تاریخ ، گواه هزاران سال فریاد رسای آنان بوده و هست . ارد بزرگ


تاریخ سیر خود را بر زندگی مردان بزرگ بنا نموده است . کارایل


ای پسر هرچند تو جوانی , پیرو عقل باش , نگویم جوانی مکن , لیکن جوانی خویشتن دار باش و از جوانان پژمرده مباش.چنانچه ارسطالیس می گوید جوانی نوعی از جنون است . قابوسنامه


برگرفته از : سایت مریم حلم زاده

http://www.truehelm.mihanblog.com/post/65


اس ام اس بلاگ : SMS فلسفی (سخنان ماندگار ) سری 21

SMS فلسفی (سخنان ماندگار ) سری 21


خدايا هنر چقدر بلند وعمر چه اندازه كوتاه است.:: گوته::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
روح انساني ، واقعاٌ تسخير ناپذير است.:: آنتوني رابينز::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
خردمندان ترس را هم به بازي مي گيرند .:: ارد بزرگ::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
آن نوع از عشق كه فراتر از بدن و جسم ماست هنگامي ظهور مي كند كه با تمام وجود - و نه تنها با جسم خود - به معشوق عشق بورزيم. اين عشق برتر تنها هنگامي خود را نشان مي دهد كه با فكر و ذهن و قلب و روح خود به فكر و ذهن و قلب و روح معشوق عشق بورزيم سپس تمامي سلول هاي بدن ما از عشق به معشوق خواهد لرزيد.اين همان عشقي است كه در ايثار و از خودگذشتگي نهفته است .::باربارا دي آنجليس::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
هركس مرتكب اشتباهي نشده ، اكتشافي هم نكرده است.:: گاليله ::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
با خرد ، به سرچشمه ها بيانديش . آدمي گاهي سرآغاز را اشتباه مي گيرد ، برسان زماني كه رودها را سر چشمه درياها مي نامد ، حال آنكه ابرها از درياها برمي خيزند و رودها و چشمه ها را لبريز مي كنند .:: ارد بزرگ ::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
آينده ها بنظر بزرگ جلوه ميكنند ولي وقتيكه گذشتند مي فهميم كه ناچيز بوده اند.:: مترلينگ::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
تجربه درسي است گرانبها كه ارزش آن ازكليه دروس مهم اساتيد عاليقدر بالاتر است.:: سيسرون::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
سياسيون وقتي دشمن يك خواسته پايدار مردمي هستند ، بهترين گزينه ايي كه براي نابودي آن اجرا مي كنند اين است كه : پيشتر آفات آن را خوب بپرورند و سپس آن درخواست همگاني را با آفاتي كه ساخته اند آزاد مي سازند .::ارد بزرگ::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
انسان هيچوقت بيشتر ازآن موقع خو را گول نميزند كه خيال ميكند ديگرانرا فريب داده است.:: لارشفوكو::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
انسان درهركار بايد بداند كجا بايد ترمز كرد.:: مثل فرانسوي::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
پيشرفت تنها در سايه آمادگي هميشگي ما بدست مي آيد .:: ارد بزرگ::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
آنكه تندرستي دارد اميد دارد و آنكه اميد دارد همه چيز دارد.:: مثل عربي::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
نمي گويم دستخوش هيجان نشو، اما خودت را به آتش هيجان ها نسوزان.:: مثل انگليسي::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
شاداب بودن بالاترين خوبي ها وفضيلتي است كه بسياري مي توانند به آن دست پيدا مي كنند و بسياري از نعمت آن يا محروم هستند يا خود را محروم مي كنند .:: اسكاتيش پروورپ::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
در زندگي وقتي كاري براي انجام يا چيزي براي عشق ورزيدن يا بارقه اي براي اميدوار بودن داشتيد ، آن گاه بدانيد فرد شادي خواهيد بود .:: ارسطو::.

˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
اميد در درون كسي كه هنوز راهي را براي خويش برنگزيده جاي نمي گيرد .:: ارد بزرگ::.

˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
بزرگترين بدبختي آن است كه طاقت كشيدن بار بدبختي را نداشته باشيم .:: باس ::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
پادشاهان مردم دوست برگزيدگان پروردگارند .:: بزرگمهر ::.


˙·▪•● www.Best-SMS-4-You.blogfa.com ●•▪·˙
نخستين گام در راه پيروزي ، آموختن ادب است و نكو داشت ديگران .:: ارد بزرگ::.


برگرفته از : اس ام اس بلاگ

http://best-sms-4-you.blogfa.com/post-85.aspx

سایت محکوم به ماندن : جملاتی از بزرگان

دلت را چنان تميز كن كه ظرفت را.((مثل چين))

شادي حقيقي از آن كساني است كه قلبي مالامال از محبت دارند.((؟))

هر چند سراب اميد ما را مي فريبد، اما دست كم دوره زندگي ما را با خوشي به پايان مي رساند.((هامرلينگ))

از آهسته رفتن نترس، از بي حركت ايستادن بترس.((مثل چيني))

بيش از حد عاقل بودن كار عاقلانه اي نيست.((مارون))

بدترين و خطرناك ترين كلمات اينست : همه اينگونه اند.((لئو نيكولايويچ تولستوي))

براي اينكه انسان كمال يابد صد سال كافي نيست، ولي براي بد نامي او يك روز كافي است.((مثل چيني))

چنان باش كه بتواني به هر كس بگويي : مثل من رفتار كن.((ايمانوئل كانت))

شش راه براي جلب محبت مردم :1- صميمانه نسبت به غير، علاقه مند باشيد. 2- تبسمي بر لب داشته باشيد. 3- به ياد بياوريد كه نام هر كس براي او شيرين ترين و مهمترين لغت قاموسهاست.4- شنيدن را بياموزيد، طرف خود را به شوق آوريد كه از خود سخن بگويد.5- با مخاطب از آنچه دوست دارد صحبت كنيد.6- صميمانه و صادقانه اهميت او را برا ي خودش آشكار سازيد.((ديل كارنگي))

بزرگترين عمل غير اخلاقي اين است كه انسان شغلي را كه از انجام آن ناتوان است بر عهده گيرد.((ناپلئون بناپارت))

مردي كه داراي عزمي نيرومند و اخلاقي متين است، هرگز فضيلت اخلاقي خود را فداي هوس هاي زندگي نمي كند. آري مرداني در اين جهان زندگي كرده اند كه براي تكميل و حفظ فضايل اخلاقي، جسم و جان خود را فدا ساخته اند.((كنفسيوس))

من هميشه تمايل دارم كه از اشخاص نجيب پيروي كرده و از آنان چيز بياموزم.((ويليام شكسپير))

وقتي كه پر كاهي به چشمتان مي رود، آن را بيرون مي آوريد، وقتي عادتي بد وارد روح شما مي شود، مي گوييد : سال ديگر معالجه اش مي كنم.((هوراس))

وقتي از اخلاق يك فرد سر در نمي آوري به دوستانش نگاه كن.((مثل ژاپني))

اخلاق بايد بر هنر حكومت كند.((ايمانوئل كانت))

چو نيكو منش باشي و برد بار / نگردي به چشم خردمند خوار. از آن پاك دين تر كس را مجوي / كه خوانند خلقش پسنديده خوي.((فردوسي))

تنها كسي كه مي تواند شما را در رسيدن به روياها و آرزوهايتان‏ كمك كند، خودتان هستيد. وقتي اين نكته را خوب بفهميد و آنرا بپذيريد، ديگر هيچ چيز و هيچ كس نمي‏تواند سد راه موفقيت شما بشود. ((ويلزر ويتنى))

از دست دادن اميدي پوچ و محال، خود موفقيت و پيشرفتي بزرگ است.((ويليام شكسپير))

اگر روزي شأن و مقامت پايين آمد نااميد مشو، زيرا آفتاب هر روز هنگام غروب پايين مي رود تا بامداد روز ديگر بالا بيايد.((افلاطون))

اگر براي رسيدن به خواهشها و آرزوهاي خود زورگويي پيشه کنيم، پس از چندي کساني را در برابرمان خواهيم ديد که ديگر زورمان به آنها نمي رسد.((اُرد بزرگ))


برگرفته از :
http://aloneangil.blogfa.com/post-272.aspx

سایت fascinating : اس ام اس عاشقانه

با یه قامت شکسته، با نگاهی مات و خسته، سرشو برده تو شونش، یه نفر تنها نشسته، توی تنهاییش یه درده، جای پای قلبی سرده، گل سرخی بوده اما، دیگه پژمرده و زرده، فارغ از دیروز و فرداش، غرقه تو دریای درداش، حسرتش یه عشق نابه، که وفا کنه به عهداش..

تا نباشد این جدایی ها، کس نداند قدر یاران را، کویر خشک می داند، بهای قطره باران را..

هر وقت حس کردی فاصله ها ما را از هم دور کرده اند به یاد خاطره های با شکوهمان بیفت. باور کن فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمی شوند..

تو یعنی در حضور نیلی صبح گلی را به بهار دل سپردن تو یعنی ارغوانی گشتن و بعد
هزاران دست تنها را فشردن
تو یعنی مثل شبنم عاشقانه
گلوی یاس ها را تازه کردن
تو یعنی حجم رویایی گل را
میان کهکشان اندازه کردن
تو یعنی پونه را از زیر باران
میان چتر احساسی کشیدن
تو یعنی بی ریا چون یاس بودن
و یا به شهر شبنم ها رسیدن
تو یعنی انتظار غنچه ها را
میان شهر رویا خواب کردن
تو یعنی غصه های زرد دل را
به رنگ نقره مهتاب کردن

عشق یعنی همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن

شاد بودن هنر است،شاد کردن هنری والاتر،لیک هرگز نپسندیدم به خویش،که چون یکی شکلک بی جان،شب و روز،بی خبر از همه،خندان باشم،بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما باد.

هر از گاهی توقف ،فرصت خوبی است برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه پیش رو،گاهی برای رسیدن باید ایستاد.

«در این جهان نیاز به دوست داشتن و ستایش شدن، بیش از نیاز به نان است.» مادر ترزا

عشق فرآیندی است که در طی آن من به تو کمک کنم تا به خود واقعی ات نزدیک تر بشوی، نه آن چه من می خواهم.»دوسنت اگزوپری

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند

آن کیست که بی‌جرم و گنه زیست؟ بگو بی‌جرم و گناه در جهان کیست؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق میان من تو چیست؟ بگو

عشق زائیده ی تنهایی است و تنهایی نیز زائیده ی عشق

ای مایه‌ی اصل شادمانی غم تو
خوشتر ز حیات جاودانی غم تو
ز حسن تو رازها به گوش دل من
گوید به زبان بی‌زبانی غم تو

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان
خیام

الله به فریاد من بی کس رس
فضل و کرمت یار من بی کس بس
هر کسی به کسی و حضرتی مینازد
جز حضرت تو ندارد این بی کس کس

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

مهربانی را از کودکی اموختم که خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش نسوزد

باد می وزد
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .

زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . .

خوب گوش کردن را یاد بگیریم…
گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .

اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد
ولی راه به جائی نخواهد برد . .

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند . . .

فکر کردن به گذشته ، مانند دویدن به دنبال باد است . . .

آدمی ساخته افکار خویش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد . . .

اعتقاد به بخت و قسمت بدترین نوع بردگی است . اپیکتت

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم
به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم . . .

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد
صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد . . .

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی
که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد . . .

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . . .

برنده میگوید مشکل است اما ممکن
بازنده میگوید ممکن است اما مشکل . . .

علف هرز چیه؟؟!
گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده . . .

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید داشته باش . . .

یه روز یه باباهه داشته روزنامه می خونده بچه اش میاد میگه بابا با هم بازی کنیم؟ باباهه که حوصله نداشته یه تیکه از روزنامه رو تیکه تیکه می کنه میده به بچه می گه فکر کن پازله درستش کن چند دقیقه بعد بچه درستش می کنه مییارتش باباهه می گه توکه نقشه ی دنیارو بلد نیستی چطور درستش کردی بچه می گه من ادمای پشت صفحه رو درست کردم اگه ادما درست شن دنیا هم درست میشه

انچه که هستی هدیه ی خداوند به توست وانچه می شوی هدیه ی تو به خداوند پس بی نظیر باش

پروردگارابه من بیاموز دوست بدارم کسانی راکه دوستم ندارند ..عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند…بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند…به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند… محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند
هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
دریاها نماد فروتنی هستند. در نهاد خود کوه های بلندتر از خشکی دارند، ولی هرگز آن را به رخ نمی کشند
از قورباغه‌ای که در ته چاه زندگی می کرد پرسیدند ”آسمان چیست؟“ گفت: ”یک دایره‌‌ی کوچک به رنگ آبی“
هیچ می دانی ؛فرصتی که از آن بهره نمی گیری ، آرزوی دیگران است؟!
یک کاغذ سفید را ،هر چقدر هم که سفید و تمیز باشد کسی قاب نمی گیرد ،برای ماندگاری باید ؛حرفی برای گفتن داشت.
اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اولش می افتی
ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند… چه تلخ است قصه ی عادت.
اگرخداوند آرزویى را در دلت نهاد، بدان توانایى رسیدن به آن را در تو دیده است.

اگر نتوانیم همیشه اتفاقاتی راکه در زندگیمان می افتد کنترل کنیم، دست کم می توانیم بر واکنشهای خود نسبت به آن وقایع، و بر اعمالی که در مقابل آنها انجام می دهیم مسلط باشیم.
- رابینز

دو چیز است که انسان را از گناه باز می دارد:
۱- یاد خدا
۲- یاد مرگ
چیزی ارزشمندتر از همین امروز وجود ندارد.

اگر افتادی مهم نیست…
به شرطی که موقع بلند شدن از زمین چیزی برداری.

ماهی از بی آبی نمی میرد. بالا و پایین پریدنش را بنگر. به خاطر دوری از آب خود را می کشد!

عفت در زن مانند شجاعت است در مرد، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نا نجیب. (ناپلئون بناپارت)

کشتى در ساحل امن تر است، ولى براى این منظور ساخته نشده است: “حرکت کن”

لباس قدیمی بپوشید ولی کتاب نو بخرید.- آستین فلپز
هیچ وقت رازت رو به کسی نگو وقتی خودت نمی تونی حفظش کنی چطور انتظار داری یکی دیگه راز نگه دارت باشه
خورشید باش که حتی اگر نخواستی بر کسی بتابی،نتوانی
*اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید که تا بحال کسب کرده‌اید
* زندگی زیباست حتی اگر کور باشی،خوش آهنگ است حتی اگر کر باشی،مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی،اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی..
*گورستان ما خاک نیست،گورستان ما قلب کسانیست که می پنداریم دوستمان دارند
*انسان هر گز سقوط نمی کند،مگر به طرفی که به آن تکیه داده است.
*فاصله ی تابش خود را بر دیگران تنظیم کن ، خداوند خورشید را جایی قرار داد که گرم کند اما نسوزاند.
*عادت کنید که به چیزی عادت نکنید.(ناپلئون بناپارت)
هیچ وقت نباید کسی را به دلیل عملش تحقیر و یا به جهت کاری که کرده توبیخ کنیم چون او در محیطی رشد کرده که متقاضیات تربیتی ومحیط و عادت های اکتسابی و ارثی خود را داشته است
کسی را که دوستش داری ازادش بگذار اگر ازان تو باشد باز می گردد وگر نه بدان که از ابتدا از ان تو نبوده است

دختران روستا به شهر فکر می کنند! دختران شهر در آرزوی روستا می میرند! مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند! مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند! کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟
غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید
هرگاه خداوند تو را به لبه ی پرتگاه هدایت کرد به خدا اطمینان کن.چون یا تو را از پشت خواهد گرفت یا به تو پرواز کردن خواهد آموخت
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود

من احساس می کنم مختارم پس مختارم . لایب نیتس
بخشنده از دست نمی دهد او همواره در حال بدست آوردن است . ارد بزرگ
تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.

تو اگر هیچ شوی گوهر زیبای منی
خودمانی با تو گویم که تو دنیای منی

خودت را از كسي پس نگير شايد اين تنها چيزي باشد كه او دارد
وقتي كه مي گويي دوستت دارم خوب به اين جمله فكر كن
شايد نوري را روشن كني كه به با خاموش كردن آن ، به خاموش شدن او ختم شود ...

براي اداره کردن خودت از عقلت استفاده کن
و براي اداره کردن ديگران از قلبت

یاد ها رفتند و ما هم میرویم از یاد ها
تا پر کاهی بماند در میان بادها

از دوست چه میماند در ایینه فردا
جز حرفه دلش جز خاطر های زیبا

پایه عشق معرفته عاشقی یک لیاقته
نشانه های عاشقی وفا صفا صداقته

دلم رفت و دگر جاني نمانده
به ابر ديده باراني نمانده
ببين اين حال و احوال خرابم
بجز درد و پريشاني نمانده

نقل است كه شيخ (ابوالحسن خرقاني) نماز همي ‌كرد. آواز مي‌شنود كه: هان ابوالحسن! خواهي كه آنچه از تو مي‌دانم با خلق بگويم و رسوايت سازم تا سنگسارت كنند؟
شيخ گفت: بار خدايا! خواهي آنچه از رحمت تو مي‌دانم و از كرم تو مي‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ كس سجودت نكند؟
آواز آمد: نه از تو، نه از من.

صدها نفربرای بارش باران دعا کردند...
غافل از آنکه خدا با کودکیست که
چکمه اش سوراخ است!

برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم، لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است. کسی که چنین می پندارد، به گامهای خود نیز ایمان ندارد.

اگه گفتی امروز چه روزیه ؟
بگو دیگه !
زیاد فکر نکن ! امروز همون روزیه که دلم برات تنگ شده !!!

عشق یعنی اینکه وقتی میخوای برسونیش ٬ رادیو پیام رو روشن کنی
و ببینی کدوم مسیر پر ترافیک تره !

عشقی که تنها با یک نگاه آغاز میشود ، با شناخت سست و سست تر میشود
ولی عشقی که با شناخت آغاز میشود با هر نگاهی عمیق و عمیق تر میشود . . .

2تا گل بگیر دستت ، یکی دست راست ، یکی دست چپ
ولی من گل وسطی رو دوست دارم !

لنگر عشق زدم بر دل طوفانی تو / تکیه گاهم شده است ساحل بارانی تو . . .

در طوفان زندگی ، با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است . . .

کاش میدانستی آن کس که در تو امید به زندگی را پرورش میداد ، خودش محتاج
قطره ای از باران محبت بود . . .

خسته در حبس زمینم ، ماه من یادم کن
به نگاهی ، به پیامی ، سخنی شادم کن !

پرانتز را باز می کنم و می نویسم
( پرنده ...
پرانتز را نمی بندم ، بگذار پرنده آزاد باشد

از شهرداري واحد سد معبر مزاحمتون ميشم ، ببخشيد مهربونيتون سد راه دلمون شده . . . !

از آسمون پیغام رسید که خدا یکی از فرشته هاشو گم کرده ولی من تورو لو نمیدم که منو از اون بالا دزدیدی !!!

می دونی چرا معرفت ها کم شده؟ چون همش تو وجود تو جمع شده!

گاهی وقتها از نردبان بالا می روی تا دستان خدا را بگیری
غافل از اینکه خدا پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که تو نیفتی.

اگه این روزا حس کردی توی قلبت بجای صدای "تاپ تاپ" صدای اره و تیشه میاد نترس! مریض نشدی...
من دارم توی دلت واسه خودم یک کلبه می سازم

باز با يك نفست غرق كلامم كردي
باز با يك نگهت گرم . سلامم كردي

عشق را در آن نگاه مایل رو به زمینت دیدمو عاشق شدم
عشق را در آسمان بی دریقت دیدمو عاشق شدم
عاشقی با تو برایم مثل پروازی به عمق بی کران
من دگر دیوانه و مستم کنون غرق تماشایت شدم

من و تو ما میشدیم اما تو را شوقی نبود
رنگ فردا میشدیم اما تو را عشقی نبود
من به سویت میشدم اما نگاهت سوی ماه
هیچ از من آن نگاهت تر نبود

ای بهترین کلامم عشقم بیا تو یارم
من جز وجود پاکت دیگر کسی ندارم

زلالی قلبتان ارزانی دیگران من این احساس آبکی را نمیخواهم

با تو بودن بیش میخواهم زه دنیا و وجودم باز
میخرم از تو تب و قهر و غرور و اشوه و هر ناز

خانه اي که در قلبم برايت ساخته ام آنقدر بزرگ است که بقيه ساکنان قلبم را آپارتمان نشين کرده است

گناه من نیست که بعد از < تو > . < او > آمد تقسیر قوانین دستوری است
نه مي توانم خود را از تو پس بگيرم ، نه تو را پس بدهم تو مرا گرفته اي يا من تورا، نمي دانم ولی می دانم عاشق همیم

بنگر حال دلم عاشق و ویرانه منم
به در باغ دلت بلبل دیوانه منم

خدا حافظ کبوتر ٬ خدا حافظ ستاره ٬ منتظرت میمونم تا برگردی دوباره . . .

دلشوره اگر در دل من هست توئی تو / صد خاطره در محفل من هست توئی تو
غیر از تو کسی در دل من جای ندارد / یک چیز اگر حاصل من هست توئی تو . . .

بس که در تدبیر فردا مانده ایم
با همیم اما چه تنها مانده ایم
در کلاس جمع و تفریق زمان ٬ عاشقیم و اما تنها مانده ایم . . .

با دیدنت قصد عبادت کرده ام ٬ با خنده ات احساس سعادت کرده ام
بگذار همیشه بنگرم در چشمت ٬ حالا که به چشمان تو عادت کرده ام . . .

دلخراش است که عاشق به مرادش نرسد
در پی عشق بسوزد و به یارش نرسد . . .

ای که از اول جاده به سکوت شدی گرفتار / منو از خاطره کم کن ٬ تا ابد خدا نگهدار . . .

زیبا ترین احساس لحظه ای است که بدانی در اوج تنهائی کسی به فکر توست . . .

تا نباشد جدائی ها ٬ کس نداند قدر یاران / کویر خشک میداند بهای قطره باران . . .

آنچه بر لوح زمان می ماند ٬ راه و رسم سفر است ٬ رهگذر میگذرد . . .

برگرفته از :

http://aswa.blogfa.com/post-18.aspx

سایت میگنا : آلبرت انیشتین

آلبرت  انیشتین آلبرت انیشتین در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم که شهر متوسطی از ناحیه و ورتمبرگ آلمان بود متولد شد .

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین

یک سال بعد از تولد او خانواده وی از اولم عازم مونیخ گردید. پدر آلبرت ، هرمان انیشتین کارخانه‌ کوچکی برای تولید محصولات الکترو شیمیایی داشت و با کمک برادرش که مدیر فنی کارخانه بود از آن بهره‌برداری می‌کرد. گر چه در کار معاملات بصیرت کامل نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقاید سیاسی نیز مانند بسیاری از مردم آلمان گر چه با حکومت پروسیها مخالفت داشت، اما امپراتوری جدید آلمان را ستایش می‌کرد و صدر اعظم آن «بیسمارک» و ژنرال «مولتکه» و امپراتور پیر یعنی «ویلهم اول» را گرامی می‌داشت.
مادر انیشتین که قبل از ازدواج پائولین کوخ نام داشت بیش از پدر زندگی را جدی می‌گرفت و زنی بود از اهل هنر و صاحب احساساتی که خاص هنرمندان است و بزرگترین عامل خوشی او در زندگی و وسیله تسلای وی از علم روزگار موسیقی بود. آلبرت به هیچ مفهوم کودک اعجوبه‌ای نبود و حتی مدت زیادی طول کشید تا سخن گفتن آموخت، بطوری که پدر و مادرش وحشت زده شدند که مبادا فرزندشان ناقص و غیر عادی باشد. اما بالاخره شروع به حرف زدن کرد، ولی غالباً ساکت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی را که مابین کودکان انجام می‌گرفت و موجب سرگرمی کودک و محبّت فی مابین می‌شود را دوست نداشت.

آلبرت  انیشتین

انیشتین جوان در ده سالگی مدرسه ابتدائی را ترک کرد و در شهر مونیخ به مدرسه متوسطه «لوئیت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتکب خطایی می‌شدند، راه و رسم تنبیه ایشان آن بود که می‌بایست بعد از اتمام درس ، تحت نظر یکی از معلّمان ، در کلاس توقیف شوند و با درنظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگیز کلاسهای درس ، این اضافه ماندن شکنجه‌ای واقعی محسوب می‌شد.

ذوق هنری
ذوق هنری انیشتین چنان بود که او وقتی پنج ساله بود، روزی پدرش قطب نمایی جیبی را به وی نشان داد، خاصّیت اسرار آمیز عقربه مغناطیسی در کودک تأثیر عمیقی گذاشت. با وجود آنکه هیچ عامل مرئی در حرکت عقربه تأثیری نداشت، کودک چنین نتیجه گرفت در فضای خالی باید عاملی وجود داشته باشد که اجسام را جذب کند. وقتی که انیشتین پانزده ساله بود حادثه‌ای اتفاق افتاد که جریان زندگی او را به راه جدیدی منحرف ساخت.

هرمان پدر او در کار تجارت خویش با مشکلاتی مواجه شد و در پی آن صلاح را در آن دیدند که کارخانه خود را در مونیخ بفروشد و جای دیگری را برای کسب و کار خود ترتیب دهند. از آنجا که وی خوش بین و علاقمند به کسب لذّتهایی بود، تصمیم گرفت که به کشوری مهاجرت کند که زندگی در آن با سعادت بیشتری همراه باشد و به این منظور ایتالیا را انتخاب کرد و در شهر میلان مؤسسه مشابهی را ایجاد کرد. هنگامیکه وارد شهر میلان شدند آلبرت به پدر خود گفت که قصد دارد تابعیت کشور آلمان را ترک گوید. آقای هرمان به وی تذکر داد که این کار زشت و نابهنجار است.

دوران دانشجویی
در این دوران مشهورترین مؤسسه فنی در اروپا مرکزی به استثنای آلمان ، مدرسه دارالفنون سوئیس در شهر زوریخ بوده است. آلبرت در امتحان داوطلبان شرکت کرد، ولی بخاطر اینکه در علوم طبیعی اطلاّعات وسیعی نداشت درامتحان رد شد. با این حال مدیر دارالفنون زوریخ تحت تأثیر اطلاّعات وسیع او در ریاضیات واقع شد و از او درخواست کرد که دیپلم متوسطه‌ای را که برای ورود به دارالفنون لازم است در یک مدرسه سوئیسی بدست آورد و او را به مدرسه ممتاز شهر کوچک «آرائو» که با روش جدیدی اداره می‌شد معرفی کرد.

بعد از یک سال اقامت در مدرسه مذبور دیپلم لازم را بدست آورد و در نتیجه بدون امتحان در دارالفنون زوریخ پذیرفته شد. با اینکه درسهای فیزیک دارالفنون آمیخته با هیچگونه عمق فکری نبود، باز هم حضور در آنها آلبرت را تحریک کرد که کتب جستجو کنندگان بزرگ این را مورد مطالعه قرار دهد. او ، آثار استادان کلاسیک فیزیک نظری از قبیل: بولتزمان ، ماکسول و هرتز را با حرص عجیبی مطالعه کرد. شب و روز اوقات او با مطالعه این کتابها می‌گذشت و ضمن مطالعه آنها با هنر استادانه‌ای آشنا شد که چگونه بنیان ریاضی مستحکمی ساخت. او درست در خاتمه قرن 19 تحصیلات خود راپایان داد و به مسأله مهم تهیه شغل مواجه شد.

از آنجا که نتوانست مقام تدریسی در مدرسه پلی تکنیک بدست آورد ، تنها یک راه باقی ماند و آن این بود که چنین شغل و مقامی در مدرسه متوسطه‌ای جستجو کند. اکنون سال 1910 شروع شده و آلبرت بیست و یک سال داشت و تابعیت سوئیس را بدست آورده بود. او در هنگام داوطلب شغل معلّمی خصوصی گردید و پذیرفته شد. انیشتین از کار خود راضی و حتّی خوشبخت بود که می‌تواند به پرورش جوانان بپردازد، امّا بزودی متوجّه شد معلمّان دیگر نیکی را که او می‌کارد ضایع و فاسد می‌کنند و این شغل را ترک کرد.

بعد از این دوران تاریک ، ناگهان نوری درخشید و بعد از مدّتی در دفتر ثبت اختراعات مشغول به کار شد و به شهر «برن» انتقال یافت. کمی بعد از انتقال به شهر برن انیشتین با میلواماریچ هم کلاسی قدیم خود در مدرسه پلی تکنیک ازدواج کرد و حاصل آن دو پسر پی در پی بود که اسم پسر بزرگتر را آلبرت گذاشتند. کار انیشتین در دفتر اختراعات خالی از لطف نبود و حتّی بسیار جالب می‌نمود وظیفه وی آن بود که اختراعات را که به دفتر مذبور می‌آوردند، مورد آزمایش اوّلیه قرار می‌داد.

شاید تمرین در همین کار موجب شده بود که وی با قدرت خارق العاده و بی‌مانند بتواند همواره نتایج اصلی و اساسی هر فرض و نظریه جدیدی را با سرعت درک و استخراج کند. چون انیشتین بخصوص به قوانین کلی فیزیک علاقه داشت و به حقیقت در صدد بود که با کمک محدودی میدان وسیع تجارت را به وجهی منطقی استنتاج کند. البته این خود نیاز به تلاشی وافر داشت آرمان او درک بسیار کلی تر و بزرگتری از عناصر فیزیکی بود و در نهایت به چنین برداشت کلی دست یافت و به قول اندیشمند سرشناس ارد بزرگ : کمر راه هم در برابر آرمان خواهی برآزندگان خواهد شکست . آلبرت پس از آن سعی کرد دوباره خود را به محیط دانشگاه نزدیک کند .

کسب کرسی استادی دانشگاه

آلبرت  انیشتین در اواخر سال 1910 کرسی فیزیک نظری در دانشگاه آلمانی پراگ خالی شد. انتصاب استادان این قبیل دانشگاهها طبق پیشنهاد دانشکده بوسیله امپراتور اتریش انجام می‌گرفت که معمولاً حقّ انتخاب خویش را به وزیر فرهنگ وا می‌گذاشت. تصمیم قطعی برای انتخاب داوطلب ، قبل از همه ، بر عهده فیزیکدانی به نام «آنتون لامپا» بود و او برای انتخاب استاد دو نفر را مدّ نظر داشت که یکی از آنها «کوستاو یائومان» و دیگری «انیشتین» بود. «یائومان» آن را نپذیرفت و پس از کش و قوسهای فراوان انیشتین این مقام را پذیرفت.

وی صاحب دو ویژگی بود که موجب گردید وی استاد زبردستی گردد. اوّلین آنها این بود که علاقه فراوان داشت تا برای عدّه بیشتری از همنوعان خود و بخصوص کسانی که در حول و حوش او می‌زیسته‌اند مفید باشد. ویژگی دوّم او ذوق هنریش بود که انیشتین را وا می داشت که نه فقط افکار عمومی خود را به نحوی روشن و منطقی مرتّب سازد، بلکه روش تنظیم آنها به نحوی باشد که چه خود او و چه استفاده کنند از نظر جهان شناسی نیز لذّت می‌برند.هدف انیشتین این بود که فضای مطلق را از فیزیک براندازد، نظریه نسبیت سال 1905 که در آن انیشتین فقط به حرکت مستقیم الخط متشابه پرداخته بود، انیشتین با کمک اصل تعادل پدیده‌های جدیدی را در مبحث نور پیش بینی کند که قابل مشاهده بوده‌اند و می‌توانست صحت نظریه جدید او را از لحاظ تجربی تأیید کرد.

عزیمت از پراگ
در مدّتی که انیشتین در پراگ تدریس می‌کرد، نه فقط نظریه جدید خود را درباره غیر وی بنا نهاد بلکه با شدّت بیشتری نظریه خود را درباره کوانتوم نو را که در شهر برن شروع کرده بود، توسعه داد. با همه این تفاصیل انیشتین به دانشگاه پراگ اطّلاع داد که در خاتمه دوره تابستانی سال 1912 خدمت این دانشگاه را ترک کرد. عزیمت ناگهانی انیشتین از شهر پراگ موجب سر و صدای بسیار در این شهر شد، در سر مقاله بزرگترین روزنامه آلمانی شهر پراگ نوشته شد: «که نبوغ و شهرت فوق العاده انیشیتن باعث شد که همکارانش او را مورد شکنجه و آزار قرار دهند و به ناچار شهر پراگ را ترک کرد.»

انیشتین عازم شهر زوریخ گردید و در پایان سال 1912 با سمت استادی مدرسه پلی تکنیک زوریخ مشغول به کار شد. شهرت انیشتین به تدریج تا آنجا رسیده بود که بسیاری از مؤسسات و سازمانهای علمی جهان علاقه داشتند که وی به عنوان عضو وابسته با مؤسسه ایشان در ارتباط باشد. سالها بود که مقامات رسمی آلمان کوشش می‌کردند که شهر برلین نه فقط مرکز قدرت سیاسی و اقتصادی باشد، بلکه در عین حال کانون فعالیت هنری و علمی نیز محسوب گردد، به همین جهت از انیشتین دعوت به عمل آوردند. مدّت کمی بعد از ورود انیشتین به برلین ، انیشتین از زوجه خویش هیلوا که از جنبه‌های مختلف با او عدم توافق داشت جدا گردید و زندگی را با تجرد می‌گذارند.

هنگامی که به عضویت آکادمی پادشاهی انتخاب شد، سی و چهار سال سن داشت و نسبت به همکاران خود که از او مسن‌تر بودند بیش از حد جوان می‌نمود. در این حال همه انیشتین را در وهله اوّل مردی مؤدب و دوست داشتنی به نظر می‌آوردند. فعالیت اصلی انیشتین در برلین این بود که با همکاران خویش و یا دانشجویان رشته فیزیک درباره کارهای علمی مصاحبه و مذاکره کند و آنها را در تهیه برنامه جستجوی علمی راهنمایی کند.

انیشتین و جنگ جهانی اول
هنوز یکسال از اقامت انیشتین در برلین نگذشته بود که ماه اوت 1914 جنگ جهانی شروع شد. در مدّت جنگ جهانی اول ، روزنامه‌های برلین همه روزه از وقایع جنگ و شروع فتوحات ارتش آلمان بود. در عین حال انیشتین در منزل خود با دختر عمه خویش الزا آشنایی پیدا کرد. الزا زنی مهربان و خونگرم بود و همچنین او از شوهر مرحوم سابق خود دو دختر داشت، با اینحال انیشتین با او ازدواج کرد. جنگ بین المللی و شرایط معرفت النفسی که در نتیجه آن بر دنیای علم تحصیل گردید مانع از آن نشد که انیشتین با حرارت فوق العاده به توسعه و تکمیل نظریه ثقل خویش بپردازد.

وی با پیمودن راه تفکّری که در پراگ و زوریخ پیش گرفته بود توانست در سال 1916 نظریه‌ای برای ثقل و جاذبه عمومی پیدا کند که مستقل از نظریه‌های گذشته و از نظر منطقی دارای وحدت کاملتری بود. اهمیت نظریه جدید به زودی مورد تأیید و توجه دانشمندانی واقع گردید . تأیید تجربی نظریه انیشتین توجّه عموم مردم را به شدّت جلب کرده بود .

آلبرت  انيشتين

مسافرتهای انیشتین
تبلیغات مخالف و حملاتی که علیه انیشتین می‌شد موجب گردید که در تمام ممالک جهان و در همه طبقات اجتماعی توجّه عموم مردم بسوی نظریه‌های او جلب شود. مفاهیمی که برای توده‌های مردم هیچگونه اهمیتی نداشته است و عامه ایشان تقریبا چیزی از آن درک نمی‌کردند، موضوع مباحث سیاسی گردید. انیشتین در این زمان سفرهای خود را آغاز کرد، ابتدا به هلند ، بعد به کشورهای چک و اسلواکی ، اسپانیا ، فرانسه ، روسیه ، اتریش ، انگلیس ، آمریکا و بسیاری کشورهای دیگر. امّا نکته قابل توجّه این است که وقتی انیشتین و همسر او به بندرگاه نیویورک شدند با استقبال شدید و تظاهرات پر شوری مواجه شدند .

انیشتین به آسیا و به کشورهای چین ، ژاپن و فلسطین سفر کرده است و این خاتمه سفرهای او بود. درسال 1924 بعد از مسافرتهای متعدد به اکناف جهان انیشتین بار دیگر در برلین مستقر گردید. حملات همچنان بر او ادامه داشت و نظریات او را به عنوان بیان افکار قوم یهود و به سود فاشیسم می‌دانستند، به این دلیل انیشتین به شهر پرنیستون در آمریکا می‌رود. بعد از چندی همسرش الزا در سال 1936 از دنیا می‌رود و خواهر انیشتین که در فلورانس بود به شهر پرنیستون نزد برادرش آمد.

در همین دوران انیشتین تابیعت کشور آمریکا را می‌پذیرد. انیشتین در سال 1945 طبق قانون بازنشستگی مقام استادی مؤسسه مطالعات عالی پرنیستون را ترک کرد. ولی این تغییر سمت رسمی ، تغییری در روش زندگی و کار او بوجود نیاورد. وی کماکان در پرنیستون بسر می‌برد و در مؤسسه مذبور تجسّسات خود را ادامه دهد.

آخرین سالهای زندگی انیشتین
این دوران تجسس در نیمه انزوای شهر پرنیستون با اضطراب و اغتشاش آمیخته ‌شده بود. هنوز ده سال دیگر از زندگی انیشتین باقی مانده بود، لیکن این دوره ده ساله درست مصادف با هنگامی بود که عصر بمب اتمی شروع می‌گردید و بشریّت تمرین و آموزش خویش را در این زمینه آغاز می‌کرد. بنابراین مسأله واقعی که برای او مطرح شد موضوع چگونگی پیدایش بمب اتمی نبود، با وجود اینکه منظور ما در اینجا دادن چشم اندازی مختصر از روابط انیشتین با حوادث بزرگ سیاسی آخرین سالهای زندگی او می‌باشد، باز هم اگر از دو موضوع اساسی یاد نکنیم همین چشم انداز هم ناقص خواهد بود. یکی از آنها نامه مشهور است که وی می‌بایست برای همکاری خود در شوروی سابق بفرستد و دوم شرح وقایعی است که در اوضاع و احوال فیزیکدانان آمریکایی ، خاصه دانشمندان اتمی ، در داخل مملکت خودشان تغییر بسیار ایجاد کرد.اکنون می‌توانیم بصورت شایسته‌تری همه آنچه را که گهگاه موجب تیره شدن پایان زندگی وی می‌شد مشاهده کنیم و سرانجام روز هجدهم آوریل 1955 در شهر پرنیستون در گذشت.

آلبرت  انیشتین

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین

هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتین که شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید. بله، همگی ما می دانیم که انیشتین این فرمول (e=mc2) را کشف کرد. اما واقعیت آن است که چیز های کمی در مورد زندگی خصوصیش می دانیم، خودتان را با این هشت مورد، شگفت زده کنید!

1- او با سر بزرگ متولد شد

وقتی انیشتین به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی که مادر وی تصور می کرد، فرزندش ناقص است، اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه طبیعی باز گشت.

2- حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود.

مطمئناً انیشتین می توانسته کتاب های مملو از فرمول و قوانین را حفظ کند، اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعاً حافظه ضعیفی داشته است. او یکی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشکاری، مختص دانستن آن ( تولد ) برای بچه های کوچک بود.

3- او از داستان های علمی- تخیلی متنفر بود

انیشتین از داستان های تخیلی بیزار بود. زیرا که احساس می کرد، آنها باعث تغییر درک عامه مردم از علم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیزهایی که حقیقتاً نمی توانند اتفاق بیفتند می دهد.

به بیان او "من هرگز در مورد آینده فکر نمی کنم، زیرا که آن به زودی می آید." به این دلیل او احساس می کرد کسانی که به طور مثال بشقاب پرنده ها را می بینند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.

4- او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد

در سال 1895 در سن 17 سالگی، انیشتین که قطعاً یکی از بزرگترین نوابغی است که تاکنون متولد شده، در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنیک سوئیس رد شد.در واقع او بخش علوم و ریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد. وقتی که بعد ها در این رابطه از او سوال شد؛ او گفت: آنها بینهایت کسل کننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود احساس نمی کرد.

5- علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت

انیشتین در سنین جوانی یافته بود که شصت پا با عث ایجاد سوراخ در جوراب می شود. سپس تصمیم گرفت که دیگر جوراب به پا نکند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم او را می شناسند یا نمی شناسند. پس این مورد قبول واقع شدن ( آن هم از روی پوشش ) چه اهمیتی می تواند داشته باشد؟

6- او فقط یک بار رانندگی کرد

انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه ، از راننده مورد اطمینانش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد ، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت.انیشتین، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، به طور دقیقی آنها را حفظ می کرد.یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود، با صدای بلند در ماشین پرسید: چه کسی احساس خستگی می کند؟

راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتین سخنرانی کند، سپس انیشتین به عنوان راننده او را به خانه بازگرداند.(عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعاً نمی توانست او را از راننده اصلی تمیز دهد.) او قبول کرد ، اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود ، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتین درست از آب در آمد . دانشجویان در پایان سخنرانی انیشتین جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.

در این حین راننده باهوش گفت:"سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید" سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد.

7- الهام گر او یک قطب نما بود

انیشتین در سنین نوجوانی یک قطب نما به عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت کرده بود.وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام این کار بسیار شگفت زده شد. بنابراین تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درک کند.

8- راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انیشتین در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد.اما این کار به صورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتین به او اجازه تحقیقات، در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.هاروی تکه هایی از مغز انیشتین را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می شود که مغز انیشتین در مقایسه با میانگین متوسط انسان ها، مقدار بسیار زیادی سلول های گلیال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است. همچنین مغز انیشتین مقدار کمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، که این مسئله امکان ارتباط آسان تر سلول های عصبی را با یکدیگر فراهم می سازد.علاوه بر این ها مغز او دارای تراکم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همکاری بشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات است.

اما درروايتي ديگر ....

چندحقیقت جالب و خواندنی از زندگی انيشتين

تا حالا فکر کردید که آلبرت انیشتین فیزیکدان معروف را چقدر می شناسید؟! نابغه گیج و پریشان خیالی که نظریه نسبیت عام و خاص را مطرح کرد و ثابت کرد.آیا تا حالا می دانستید که آلبرت انیشتین هنگام تولدش دارای یک سر بزرگ بود تا حدی که مادرش فکر میکرد که اون ناقص الخلقه به دنیا آمده است؟

برای اینکه بخواهید حقایق مبهم بیشتری از زندگی آلبرت انیشتین را بدانید نوشتار زیر را بخوانید:


آلبرت  انيشتين۱ـ آلبرت انیشتین یک کودک چاق با یک سر بزرگ بود.
موقعی که مادر آلبرت – Pauline Einstein- او را به دنیا آورد،سر او آنقدر بزرگ و بدشکل بود که مادرش فکر می کرد که او ناقص الخلقه به دنیا آمده است!


به دلیل اینکه پشت سر آلبرت خیلی بزرگ به نظر می رسید خانواده اش در ابتدا او را یک موجود شگفت آور تصور می کردند.به هر حال پزشک توانست خانواده آلبرت را متقاعد کند که مشکل خاصی نیست.البته نگرانی خانواده آلبرت بی دلیل هم نبود زیرا در هنگام تولد او موجودی شبیه یک هیولا بود؛هرچند با گذشت زمان سرش به وضعیت نرمال برگشت.


جالب است بدانید که موقعی که مادر بزرگ آلبرت او را برای اولین بار دید بصورت مدام زیر لب جمله"بیش از حد چاق است" را تکرار می کرد!


به هر حال بر خلاف تمام ترسها و اضطرابها آلبرت به حالت نرمال بزرگ شد به جز اینکه کمی بیش از حد او آرام به نظر می رسید!

۲ـ آلبرت انیشتین بعنوان یک بچه مشکل صحبت کردن داشت(لکنت زبان)

آلبرت در زمان کودکی اش به ندرت صحبت می کرد و موقعی هم که صحبت می کرد خیلی آرام بود!
در واقع او ابتدا همه جملات را در ذهنش می سنجید(و یا آنها را زیر لب تکرار می کرد)و تا موقعی که به درستی آنها مطمئن نمی شد آنها را به زبان نمی آورد.بر طبق گزارشات آلبرت این حالات را تا 9 سالگی داشت و پدر و مادر آلبرت از اینکه او عقب افتاده باشد می ترسیدند.

حکایت جالب زیر توسط مورخ علم- Otto Neugebauer- از زندگی آلبرت نقل شده است:
چون که آلبرت لکنت زبان داشت پدر و مادر او خیلی نگرانش بودند.سرانجام یک شب سر میز شام آلبرت سکوت را شکست و گفت:"سوپ خیلی داغ است"
پدر و مادر آلبرت که خیلی تسکین یافته بودند گفتند که چرا تابحال او یک کلام حرف نزده بود و آلبرت جواب داد:"چون تابحال همه چیز خوب بوده است!"
Thomas sowell در کتابش نوشته است که علارقم آلبرت صحبت کردن تعداد زیادی از مردم باهوش و نابغه نسبتاً دیر در زمان کودکی پیشرفت کرده اند.او این شرایط را "Einstein syndrome" (علائم ناخوشی آلبرت) نامید.

۳ـ نخستین جرقه های علاقه آلبرت به علم و بخصوص فیزیک از توجه به یک قطب نما گرفته شد.
موقعی که آلبرت در سن 5 سالگی در وضعیت بیماری روی تخت خواب در حال استراحت بود پدرش یک وسیله کوچک جذاب و ساده جیبی را به او نشان داد که باعث علاقه او به علم شد و آن یک قطب نما بود.
آنچه که آلبرت 5 ساله را به این وسیله کوچک علاقه مند کرد این بود در هر حالتی که قطب نما به چرخش در می آمد عقربه(سوزن) آن همیشه در یک مسیر مشابه بود.او فکر می کرد که یک مقدار نیرو در یک فضای خالی فرضی که روی سوزن قطب نما اثر میکند باید وجود داشته باشد!

۴ـ آلبرت انیشتین در امتحان ورودی دانشگاه رد شد
در سال 1895 در سن 17 سالگی آلبرت برای ورود به مدرسه Swiss Federal Polytechnical یا ETH در خواست کرد.آلبرت ریاضیات و شاخه های فنی امتحان ورودی را پاس کرد اما در بقیه درسها مثل تاریخ،زبان،جغرافی و... رد شد!آلبرت مجبور شد به مدرسه فنی و حرفه ای برود هر چند سال بعد در این کالج پذیرفته شد.

انيشتين

۵ـ آلبرت انیشتین،صلح طلب جنگ!، به FDR اصرار کرد که بمب اتمی را بسازد!
در سال 1939 Leo Szilard فیزیکدان پس از اطلاع از شورش نازی های آلمان آلبرت را متقاعد کرد که با نوشتن نامه ای به
Franklin Delano Roosvelt (FDR او را نسبت به نازی های آلمان هشدار دهد و اینکه نازی های در حال پیشرفت دادن به بمب های اتمی خود هستند و به آمریکا هم اصرار کرد که بمب های اتمی خود را گسترش دهد.
نامه Szilard و آلبرت اغلب بعنوان یکی از دلایلی ذکر می شود که پروژه مرموز منهتن به منظور پیشرفت پروژه بمبهای اتمی آمریکا توسط روزولت شروع بکار کرد.
اگر چه بعدا آشکار شد که بمباران کردن Pearl Harbor در سال 1941 شاید بیشتر موثر واقع شد تا نامه ای که آلبرت به منظور تحریک دولت وقت آمریکا برای گسترش بمبهای اتمی خود بکار برد.
جالب است بدانید ارتش آمریکا به هیچ عنوان از آلبرت انیشتین برای کمک به این پروژه دعوت نکرد هرچند آلبرت انیشتین بسیار باهوش بود ولی ارتش عقیده داشت که آلبرت یک ریسک امنیتی برای این پروژه است!

۶ـ قصه مغز آلبرت انیشتین:
بعد از مرگ آلبرت در سال 1955، مغز آلبرت بدون اجازه از خانواده اش توسط Thomas Stoltz Harvey بیرون آورده شد."هاروی" مغز آلبرت را به خانه اش برد و آنرا داخل یک ظرف شیشه ای دهان گشاد نگهداری کرد، هر چند او بعد بدلیل انجام این کار از محل کارش که مخصوص تشریح اجساد بود اخراج شد.

چند سال بعد،"هاروی" از Hans پسر بزرگ آلبرت برای مطالعه و بررسی مغز پدرش اجازه گرفت و تکه هائی از مغز آلبرت را برای دانشمندان مختلف در سرتاسر دنیا فرستاد.یکی از این دانشمندان به نام Marian Diamond بود که در دانشگاه UC Berkeley بود و او با مطالعه قسمتی از مغز آلبرت متوجه شد که او در مقایسه با یک شخص نرمال، بطور قابل توجهی سلولهائی از مغزش که مسئول ترکیب کردن و مرتب کردن اطلاعات هست وجود دارد.
در مطالعه ای دیگر، Sandra Witelson از دانشگاه MC Master فهمید که مغز آلبرت دارای کمبود یک چین خاصی از مغزش است که شکاف Sylyian نامیده می شود.
"ویتلسون" مشاهده کرد که این استخوان بندی غیر معمول اجازه می دهد به اعصابها در مغز آلبرت که بهتر با دیگران رابطه برقرار کند.
نتایج مطالعه دیگری نشان می داد که مغز آلبرت آن آویختگی جداری زیرین که اغلب درگیر توانائیهای ریاضیات هست را بزرگتر از انسانهای معمولی دارا بود...


برگرفته :

http://www.migna.ir/behdasht/mashahir/430-albertanishtainn47.html


سایت بیدار باش : پیش درآمد .....

بدنبال مطلبی نو جهت بروز کردن این منزگه بودم که چشمم به شعر زیبای شاعر گرانقدر معاصر حمید مصدق افتاد اندکی تامل کردم و از آنجا که تنهایی لحظات یکی از نویسندگان محترم وبلاگ ها افکارم را بخود مشغول ساخته بود ، برآن شدم که آن شعر را بعنوان پست جدید انتخاب نمایم ( دل نوشته های تنهایی آن نویسنده در این انتخاب نقش داشته است).

از سخنان ارد بزرگ اندیشمند معاصر ایران زمین :

« مردمان توانمند در میان جشن و بزم نیستند . آنها در هر دم به آرمانی بزرگتر می اندیشند و برای رسیدن به آن در حال پیکارند »



بشکن طلسم حادثه را، بشکن
مهر سکوت از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره، بسپار !

تکرار کن حماسه رزم آهنگ
چندین نوای سوگ چه می‌خوانی
نتوان نشست در دل غم، نتوان
دزدیده سیل اشک چه می‌رانی

سهراب مرده است، غمی سنگین،
اما غمی که افکند از پا نیست

برخیز، رخش سرکش خود زین کن
امید نوشداروی تو، از کیست؟

افراسیاب خون سیاوش ریخت
بیژن به دست خصم به چاه افتاد

کو گردی تو؟ ای همه تن خاموش
کو مردی تو، ای همه جان ناشاد؟!

اسفندیار را چه کنی تمکین؟
این پرغرور مانده به بند «من»!
پیکان به چشم خیره سرش بشکن!
چاه شغاد مایه مرگ توست.
از دست خویش بر تو گزند آید
خویشی که هست مایه مرگ خویش
باید شکست جان و تنش! باید!

برگرفته از : بیدار باش >> پیش درآمد .....
http://parsnaz.persianblog.ir/post/92